، تا این لحظه: 12 سال و 3 ماه و 27 روز سن داره

نی نی حسام و زهرا

خداوند به ما نازنین دختری داد

روز یکشنبه مورخ 13/11/92 بود . اون روز من و حسام عزیزم مرخصی گرفتیم تا بدون هر گونه استرسی بریم سونوگرافی . برف اومده بود و همه جا سفید بود . تو راه ی نون بربری هم گرفتیم و تو ماشین ی صبحانه دلچسب هم خوردیم . وقتی رسیدم مطب خانم دکتر مژگان زارع نفر اول بودم اما چون کارم زیاد طول میکشید چند نفر رو جلوتر از ما فرستاد. خانم دکتر با آرامش کامل تمام اجزای بدنت رو بررسی کرد . از سر تا کف پاهای کوچولوت . بند بند انگشتای کوچولوت ، اندازه ران پا و .....خدا رو شکر همه چیز عالی بود . گفت نی نی ات قد بلنده . آخر سر هم گفت نی نی ات دختره . باورم نمیشد . گفتم مطمئنید ، گفت بله صد در صد . از بس همه بهم گفته بودند نی نی ات پسره باورم شده بود . خد...
21 بهمن 1392

انتظار برای سونوگرافی

جوجوی من بی صبرانه منتظرم تا یکشنبه(13/11/92) بشه تا برم سونوگرافی . دلم برات دیدنت ی ذره شده . دلم میخاد زودتر این چند روز هم بگذره .خاله لیلا هم نی نی اش رو احتمالا 21 و یا 26 بهمن به دنیا میاره . خدا جونم نی نی همرو سالم بزار تو بغلشون   ...
15 بهمن 1392

اولین تکون های فرشته من

پریشب، شب تولد حضرت محمد بود . خیلی وقت بود که ازت خبری نداشتم . دلم گرفته بود و رو مبل نشسته بودم و داشتم با خودم فکر میکردم کاشکی ی خبری ازت داشتم که الان چی کار میکنی و ...  ی دفعه احساس کردم که تو داری تو دلم تکون میخوری . اولش احساس کردم که دچار توهم شدم. باز دقت کردم ، دیدم نه ، توهم نیست تو واقعا داشتی تکون میخوردی . خیلی خوب حست میکردم حتی صدای شالاپ و شلوپ هم می اومد.اشک تو چشمام جمع شد. رفتم تا قرآن بخونم . تا قرآن رو باز کردم سوره حضرت محمد اومد . انگار بهم عیدی داده بودند. انشالا فردا میرم پیش خانوم دکتر نایینی تا هم صدای قلب نازنینت رو بشنوم و هم برام سونوگرافی بنویسیه. توکل به خدا ...
15 بهمن 1392

17هفتگی

  سلام . انقدر توی این چند وقته درگیر بودم که نتونستم ی سر به اینجا بزنم . با یاری خدا توی هفته هفدهم هستم . خدا رو شکر تا الان همه چیز عالی بوده . ویار آنچنانی نداشتم و تمام کارهام رو خودم انجام میدم . توی پایان هشت هفتگی برای اولین بار صدای قلب نازنینت رو با باباجون شنیدیم . ی بار هم برای غربالگری اول رفتم سونوگرافی . این برای اولین بار بود که میدیدمت . حسابی شیطونی میکردی . به قول خانم مهتاب قربانی ی  دقیقه سرجات بند نمیشدی . فدای تو بشم ، تو با ی سرفه کوچولو من انقدر تکون خوردی که نگو . فرشته من هنوز نمیدونم تو دختری یا پسر . ایشالا هفته دیگه میرم سونوی آنومالی . ازت خیلی خیلی ممنونم که بهم کمک میکنی تا بتونم ...
15 بهمن 1392

اولین روزی که فهمیدم خدا روحی را در من دمیده است .

بعد از گذشت دومین سال از زندگی مشترکمون تصمیم به نی نی دارشدن گرفتیم . 22 مهر اتفاقی ی بی بی چک گذاشتم و دیدم مثبته . باورم نمیشد. رفتم آزمایش دادم دیدم نه منفیه. حالم عادی نبود . اشتهام چند برابر شده بود. کمرم هم درد میکرد.جمعه صبح 26 مهر  تو تفرش ی بی بی چک دیگه گذاشتم دیدم اولش احساس کردم منفیه . بعد بلند شدم و بکوب کار کردم . اما بعدش که اومدم دیدم ، دیدم ای دل غافل این که مثبته . یواش یواش احساس کردم نه، من توی دلم ی حسهای عجیبی دارم . زیر دلم تیر میکشید . ولی خوب مطمئن نبودم . یکشنبه صبح 28 مهر ی بی بی چک دیگه گذاشتم. این دفعه دیدم کاملا مثبت شد و  جای هیچ شکی باقی نمونده . همون روز صبح به همسری گفتم...
15 بهمن 1392
1